پیشرفتهای زینب جونی
سلام . دختر نازم هر روز که می گذره بهتر از دیروز صحبت می کنه و تا می تونه کلمات جدید رو یاد می گیره و به کار می بره .
تو مسافرت قبلی که 31 خرداد بود و برای عروسی اقوام به همدان رفته بودیم درارتباط برقرار کردن با دیگران قوی بود رقص کردی رو یاد گرفت و هر روز با دستمال وسط اتاق در حال رقص کردیه و می گه : بابا دارم می رقصم منو نیدا تن (نگاه کن) . زینب جونم قبلا به شکلات می گفت : شلالی و به زنعمو می گفت : ننو ولی توی این مسافرت یاد گرفت که کلمات رو درست ادا کنه . و گاهی اوقات کلمات نامفهومی می گه که نمی فهمم چیه ولی با کمی دقت و کنکاش می فهمم که یه کلمه جدید یاد گرفته مثلا وقتی می خواهیم از خونه مامانی بریم خونه خودمون گفت : مامان بابا جونی پایین منصرمه ؟ بعد از کلی کنکاش فهمیدم کلمه جدید "منتظرمه" هست و کلی صفا کردم و بغلش کردم و لاو ترکوندم . یه بار هم حدود دو ماه پیش گوشی اسباب بازیش رو داد دستم و گفت : مامان دوستمه بیا باهاش صبت تن. همون صحبت کن .
راستی یه چیزی رو تا یادم نرفته بگم که توی مسافرت 14 خرداد که رفته بودیم ویلای بابا، توی ماشین من و خاله زهرا و مهناز و امیرحسین بودیم زینب هم طبق معمول صندلی عقب نشسته بود . امیرحسین گوشی بابایی رو می خواست ولی بابایی حواسش به رانندگی بود . زینب از بین صندلی های عقب کله اش رو آورد جلو و گفت : "بابا جونی اوشیتو بده امیر حسین بازی بٌتونه " و این بلندترین جمله ای بود که زینب تا حالا گفته بود و باز هم کلی صفا کردم و لاو ترکوندم برای دخترم . نفسم . زندگیم ... که هر لحظه دلم براش می تپه .



پیشرفتهای زینب جونی
